X
تبلیغات
پوشیه حجاب مادرم فاطمه-س
پوشیه حجاب مادرم فاطمه-س

این وبلاگ در راستای حفظ و گسترش فرهنگ حجاب فاطمی ایجاد شده است

اینجا ، مدفن دو ایران شناس آمریکایی در اصفهان است. پروفسور «آرتور پوپ» و «فیلیس آکرمن» که عمری را در عرصه سپری کردند و سرانجام نیز در خاک ایران آرمیدند. آرامگاه آنها ، سالیان دراز به عنوان مهمانان ابدی خاک ایران، طبق فرهنگ ایرانی و اسلامی، مورد احترام بود. اما تندروهای ایرانی ، با هجوم به مقبره آنها ، اقدام به شعار نویسی بر روی دیوارهای آن کردند و خواستار تخریب اش شدند.

دو عکس معنی دار: از سوریه تا ایران

اینجا کلیسایی در سوریه است و کشیش خفته در آن ، سال ها حرمت داشت. اما تروریست ها با هجوم به مقبره کشیش ، نبش قبر کرده ، بقایای جسد را از قبر بیرون آوردند.

دو عکس معنی دار: از سوریه تا ایران

شباهت و فرق تصویر بالا و پایین در چیست؟
گروه اول ، خواستار تخریب قبر شد ولی چون امکانش را نداشت ، خودشان این کار را نکرد (نتوانست).
گروه دوم ، خواستار تخریب بودند و  توان تخریب هم داشت و این کار را کرد.

پناه می بریم به خدا از قدرت یابی افراط گرایان در ایران اسلامی که اگر تروریست های سوریه ، چهره اسلام را خشن جلوه می دهند ،افراط گرایان ایرانی علاوه بر آن ، سیمای مهربان ایران را نیز، متوحش می نمایانند.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم فروردین 1393ساعت 8:53 توسط کنیز فاطمه|

یک هفته بود کارتهای عروسی روی میز بودند.

هنوز تصمیم نگرفته بود چه کسانی را دعوت کند. 

لیست مهمانها و کارهای عروسی ذهنش را پر کرده بود...

برای عروس مهم بود كه چه كسانی حتما در عروسی اش باشند.

از اینكه داییش سفر بود و به عروسی نمی رسید دلخور بود، کاش می آمد.

خیلی از كارت ها مخصوص بودند. مثلاً فلان دوست و فلان رئیس.

خودش کارتها را می برد با همسرش! سفارش هم میكرد كه حتما بیایند و

اگر نیایید دلخور می شوم.

دلش می خواست عروسی اش بهترین باشد.

همه باشند و خوش بگذرانند. 

تدارک هم دیده بود. آهنگ و ارکست هم حتما باید باشند، خوش نمی گذرد

بدون آنها!

بهترین تالار شهر را آذین بسته ام.

چند تا از دوستانم که خوب میرقصند حتما باید باشند تا مجلس گرم شود.

آخر شوخی نبود که. شب عروسی بود...

همان شبی که هزار شب نمیشود.

همان شبی که همه به هم محرمند.

همان شبی که وقتی عروس بله میگوید به تمام مردان  شهر محرم میشود

این را از فیلم هایی که در فضای سبز داخل شهر میگیرند فهمیدم...

همان شبی که فراموش میشود عالم محضر خداست. 

آهان یادم آمد. این تالار محضر خدا نیست تا می توانید معصیت کنید.

همان شبی که داماد هم آرایش میکند. همه و همه آمدند حتی دایی اش،

اما...

کاش امام زمانمان «عج» بود.

حق پدری دارد بر ما...

مگر می شود او نباشد؟

عروس برایش كارت دعوت نفرستاده بود، اما آقا آمده بود.

به تالاركه رسید سردر تالار نوشته بودند:(ورود امام زمان"عج" اكیداً ممنوع!)

دورترها ایستاد و گفت: دخترم عروسیت مبارک!

ولی ای كاش كاری میكردی تا من هم می توانستم بیایم...

مگر میشود شب عروسی دختر، پدر نیاید.

دخترم من آمدم اما... 

گوشه ای نشست، دست به دعا برداشت و برای خوشبختی دختر دعا کرد...

نوشته شده در شنبه بیست و سوم فروردین 1393ساعت 10:14 توسط کنیز فاطمه|

نوشته شده در چهارشنبه بیستم فروردین 1393ساعت 15:35 توسط کنیز فاطمه|

نوشته شده در یکشنبه دهم فروردین 1393ساعت 9:14 توسط کنیز فاطمه|

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1392ساعت 20:4 توسط کنیز فاطمه|